تبليغاتX
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

دلم را هاله مهتاب کردم / تمام لحظه هارا خواب کردم / به یاد چشمهایت نازنینم / تمام آسمان را قاب کردم

لذت يك روز زندگي متفاوت!

بعضی حس ها اونقدر به دل می شینن واونقدر برای آدم لذت بخشن كه دلت میخواد مدام بهشون فكركنی یا حتی جایی بنویسیشون كه مبادا یادت بره...

از بچگی عاشق طبیعت بودم...همه آدمها فطرتا به طبیعت و زیباییش و این همه ظرافت در آفرینش اون علاقه دارن...اما به نظر من تا آدم با خاك وگیاه وآبیاری وبارون و آفتاب تند سر ظهر و شوق رفتن سر مزرعه و... دست وپنجه نرم نكنه،نمیتونه عمیقا به لذت طبیعت و زیبایی آفرینش و ارزشمندی وجود آب و آفتاب پی ببره!

این و باجرات میگم...چیزیه كه خودم تجربه كردم و این حس درونیم و واقعا دوست دارم... من نه یه كشاورز حرفه ایم،نه تو شهر پر از جنگل و مزرعه و سرسبزی زندگی میكنم...اما رشته تحصیلیم اقتضا میكنه كه بعضی كارها و حس هارو تجربه كنم...

صبح زود كه رفتم مزرعه هنوزنصب تیپ (TEYP) های آب هم  تموم نشده بود! توی این سه سال دیگه اینكارو تجربه نكرده بودم!!بقیه دوستام كه اومدن دست به كار شدیم...زمین بزرگ بود و تعدادمون كم...اما با همه سختیاش پا به پای هم كار میكردیم!حتی زیر آفتاب داغ ظهر دست بردار نبودیم! تا اینكه كاشت وشروع كردیم

چیزی كه اصلا انتظارش ونداشتیم اتفاق افتاد!! یه دفعه هوا ابری ابری شد و بارون شدیدی بارید...

از فرار كردنا و پناه گرفتن تو گلخونه كه بگذریم..از قیافه های خنده دارمون نمیشه  گذشت!! هممون خیس خیس شده بودیم و گلی! لحظه ای كه بارون دیگه نم نم میبارید نزدیك غروب بود...تعدادمون كمتر شد، وسوسه آتیش درست كردن و یه چایی هیزمی چیزی نبود كه بشه مقاومت كرد!من ودوستم  دست به كار شدیم و به تموم اون لحظه های قشنگ اون روز یه لحظه به یادموندنی فوق العاده ای اضافه كردیم! این همون حسی كه هرگز دلم نمیخواد لذتش و لابه لای گذشت روزگار از یاد ببرم...

 

نزدیك غروب،خستگی،لب مزرعه،كنار آتیش،زمین بارون زده،هوای عالی ویه لیوان چایی....این یعنی زندگی!

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 9:17 PM  توسط مهتاب  | 

معجزه ام باش

هنوز منتظرم  شاخه گلی که تو را

مگر به من برساند، به من ، پلی که تو را

 

 

و اینکه حادثه اتفاقی ات باشم

و اتفاق بیافتد  تقابلی که تو را ...

 

 

که ناشناس نباشم برای چشمانت

وچشمهای تو باشد تغزلی که تو را ...

 

 

نمی شود به همین سادگی بدست آورد

خدا مگر برساند  تحملی که تو را ...

 

 

همیشه ماه منی ماه بی برو برگرد

نه مثل ماه همین آسمان جلی که تو را...

 

 

حسود میشود و قهر میکند هر ماه

حسود میشود آن قرص کاملی که تو را...

 

 

 

        دوسمت بسته یک رودخانه هم باشیم

دلم خوش است  به یک پل ، همان پلی که تو را ...


+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 10:43 PM  توسط مهتاب  | 

گریه مال ِ مرد نیست!؟

ماه من شنیده ام، از زبان این و آن

مرد مال ِ گریه نیست!

گریه مال ِ مرد نیست!

هی سوال می کنید ،روی گونه ها ی تو

اشکها برای چیست ؟

گریه مال مرد نیست !

مرد عشق ِ بی درنگ

مرد شکل ِ پاره سنگ

منظری بدون شرح بیشه ای پر از پلنگ

زن ولی همیشه اشک، معبد ِ ملایمت!

زن چقدر عاطفی است

گریه مال مرد نیست!

گرچه رنجمان به راه

گرچه زخممان عمیق

دستهایمان تهی است

گریه مال مرد نیست!

چندبار گفتمت

در حضور دیگران ،هی نمی شود گریست

گریه مال مرد نیست !

......

مرد بغض کرد و نه

مرد گریه هم نکرد

َمرد ، مُرد و مُرد و مُرد

خسته بود از این سکوت

هق هقی که می رسد

جز تو هیچ کس که نیست

این صدا صدای کیست؟

گریه مال مرد نیست!

مرد گریه می کند ،هی گناه می کند

نیش خند می زند ،اشتباه می کند

زیرچتر مشکی اش ،می زند به خود نهیب

گریه از تو منتفی ست

گریه مال مرد نیست!

مرد، سطر آخر، شعر را، چنین نوشت

همچنان که می گریست :

گریه مال مرد نیست ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 1:16 PM  توسط مهتاب  | 

خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

تو را از شیشه می‌سازد، مرا از چوب می‌سازد

خدا کارش درست است‌، این و آن را خوب می‌سازد

  

تو را از سنگ می‌آرد برون‌، از قلب کوهستان‌  

مرا از بیدِ خشکی در کنار جوب می‌سازد

  

در آتش می‌گدازد، تا تو را رنگی دگر بخشد  

به سوهان می‌تراشد تا مرا مطلوب می‌سازد

  

تو را جامی که از شیر و عسل پُر کرده‌اش دهقان‌  

مرا بر روی خرمن برده خرمنکوب می‌سازد

  

تو را گلدان رنگینی که با یک لمس می‌افتد  

مرا ـ گرد سرت می‌چرخم و ـ جاروب می‌سازد  

 

تو از من می‌گریزی باز هم تا مصر رؤیاها  

مرا گرگی کنار خانة یعقوب می‌سازد

  

مرا سر می‌دهد تا دشتهای آتش و آهن‌  

و آخر در مصاف غمزه‌ای مغلوب می‌سازد

  

خدا در کار و بارش حکمتی دارد که پی در پی‌  

یکی را شیشه می‌سازد، یکی را چوب می‌سازد

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:14 AM  توسط مهتاب  | 

دوچرخه سواري

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.
 حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از
ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم...

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود..


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،:    "ركاب بزن..."

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 3:54 PM  توسط مهتاب  | 

افسوس

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی میکشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب

اندوه که مهتاب شدی وقت سحر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:31 AM  توسط مهتاب  | 

نشسته ای لب جاده در ابتدای خودت

 و چشم دوخته ای تا به ناکجای خودت

 

بدون هیچ دلیلی به راه می افتی

سوار سایه ی تردید، پا به پای خودت

 

 و فکر می کنی این جاده را کجا دیدی

که آشناست دراین جاده ردّ پای خودت

 

 بگیر دست خودت را که باز گم نشوی

دراین شلوغی دلگیر ، لابلای خودت

 

 صدا زدی که کجایم؟ صدا به کوه رسید

 و بازگشت به سمت خودت صدای خودت

 

 سَر و تَه همه ی جاده ها به هم وصل است

 تو در خودت نرسیدی به هیچ جای خودت

 

 تو طرح مبهمی از پازل خودت هستی

که گم شدی وسط تکّه تکّه های خودت

 

 رسیده ای به ته جاده های بی سر و ته

 و باز دست تکان میدهی برای خودت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 9:51 AM  توسط مهتاب  | 

"تمام آن چیزهایی که ....

دیوار میان رسیدن ما بودند....

انتظار فرو ریختن.....

عذابشان می داد....."

سالهاست که دیوارها فرو ریخته اند.....

و برای رسیدن ما دیگر تمنایی نیست!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 11:54 PM  توسط مهتاب  | 

عشق بدون قیدوشرط

تامی کوچولو به تازگی صاحب یک برادر شده بود و مدام به پدر ومادرش اصرار می کرد که او را با برادر کوچکش تنها بگذرند.پدر و مادر می ترسیدند تامی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و به او آسیبی برساند برای همین به او اجازه نمیدادند با نوزاد تنها بماند.ما در رفتار تامی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد با نوزاد مهربان بود و اصرارش برای تنها ماندن با او روز به روزبیشتر می شد.بالاخره پدر و مادرش به او اجازه دادند.تامی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرشبست . تامی کوچولو به طرف برادر کوچک ترش رفت صورتش را رو صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

(( داداش کوچولو به من بگو خدا چه شکلیه؟ من کم کم داره یادم میره.!!))

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 0:23 AM  توسط مهتاب  | 

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی

...

+ نوشته شده در  جمعه 4 بهمن1387ساعت 0:24 AM  توسط مهتاب  | 

من خودم هستم

من نه عاشق هستم

 و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ,

                                    من خودم هستم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد ,

من نه عاشق هستم

نه دلداده به گیسوی بلند

 و نه آلوده به افکار پلید ,

من به دنبال نگاهی هستم

                                          که مرا از پس دیوانگیم می فهمد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 8:19 PM  توسط مهتاب 

کدام دست رسیده به دست دلخواهش
که دست های پر از زخم ما به هم برسند
ضریح و نذر رها کن بعید می دانم
دو دست دور به زور دعا به هم برسند.!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 11:43 PM  توسط مهتاب 

توراخبرزدل بیقرارباید ونیست

غم توهست ولی غمگسارباید ونیست

چوشام غم دلم اندوهگین نباید وهست

چوصبحدم نفسم بی غبارباید ونیست....

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 7:6 PM  توسط مهتاب  | 

فاصله ها

 

می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 0:13 AM  توسط مهتاب  |