لذت يك روز زندگي متفاوت!
از بچگی عاشق طبیعت بودم...همه آدمها فطرتا به طبیعت و زیباییش و این همه ظرافت در آفرینش اون علاقه دارن...اما به نظر من تا آدم با خاك وگیاه وآبیاری وبارون و آفتاب تند سر ظهر و شوق رفتن سر مزرعه و... دست وپنجه نرم نكنه،نمیتونه عمیقا به لذت طبیعت و زیبایی آفرینش و ارزشمندی وجود آب و آفتاب پی ببره!
این و باجرات میگم...چیزیه كه خودم تجربه كردم و این حس درونیم و واقعا دوست دارم... من نه یه كشاورز حرفه ایم،نه تو شهر پر از جنگل و مزرعه و سرسبزی زندگی میكنم...اما رشته تحصیلیم اقتضا میكنه كه بعضی كارها و حس هارو تجربه كنم...
صبح زود كه رفتم مزرعه هنوزنصب تیپ (TEYP) های آب هم تموم نشده بود! توی این سه سال دیگه اینكارو تجربه نكرده بودم!!بقیه دوستام كه اومدن دست به كار شدیم...زمین بزرگ بود و تعدادمون كم...اما با همه سختیاش پا به پای هم كار میكردیم!حتی زیر آفتاب داغ ظهر دست بردار نبودیم! تا اینكه كاشت وشروع كردیم
چیزی كه اصلا انتظارش ونداشتیم اتفاق افتاد!! یه دفعه هوا ابری ابری شد و بارون شدیدی بارید...
از فرار كردنا و پناه گرفتن تو گلخونه كه بگذریم..از قیافه های خنده دارمون نمیشه گذشت!! هممون خیس خیس شده بودیم و گلی! لحظه ای كه بارون دیگه نم نم میبارید نزدیك غروب بود...تعدادمون كمتر شد، وسوسه آتیش درست كردن و یه چایی هیزمی چیزی نبود كه بشه مقاومت كرد!من ودوستم دست به كار شدیم و به تموم اون لحظه های قشنگ اون روز یه لحظه به یادموندنی فوق العاده ای اضافه كردیم! این همون حسی كه هرگز دلم نمیخواد لذتش و لابه لای گذشت روزگار از یاد ببرم...
نزدیك غروب،خستگی،لب مزرعه،كنار آتیش،زمین بارون زده،هوای عالی ویه لیوان چایی....این یعنی زندگی!
